پایگاه رسمی سینما قدس اردبیل

  سينما قدس اردبيل، اولين و با سابقه ترين سينمايِ مجهز به سايت اينترنتيِ شهرستانيِ كلِ کشور

سینما قدس اردبیل در اینستاگرام کانال سینماقدس اردبیل در آپارات

تلگرام سینما قدس اردبیل

گوگل پلاس سینما قدس اردبیل

صفحه فیس بوکِ سینما قدس اردبیل

 

 آرشيو  مقالات و نوشته هاي سينمايي   

سینما قدس اردبیل اولین سینمای شهرستانی کل کشورِ دارای سایت اینترنتی

وب سايت اطلاع رسانی سينما قدس اردبيل

بيوگرافي هنرمندان برتر سينما به انتخاب سايت

بيوگرافي هنرمندان برتر سينما به انتخاب سايت؛ (ده كارگردان برتر، ده بازيگر مرد برتر سينما، ده بازيگر برتر زن سينما)

بیوگرافی هنرمندان برتر سینما به انتخاب سایت

ویژه نامه سینمایی: بیوگرافی کوئنتین تارانتینو

ویژه نامه سینمایی: بیوگرافی کوئنتین تارانتینو

برای دیدن ویژه نامه اینجا را کلیک کنید

ویژه نامه سینمایی: پیرامون فیلم سینمایی «کازابلانکا»

ویژه نامه سینمایی پیرامون فیلم کازابلانکا

برای دیدن ویژه نامه اینجا را کلیک کنید

ویژه نامه سینمایی: پیرامون فیلم سینمایی درباره اِلی...

ویژه نامه سینمایی: پیرامون فیلم سینمایی درباره اِلی

برای دیدن ویژه نامه اینجا را کلیک کنید

طراحی و راه اندازی وب سایت اینترنتی در استان اردبیل

طراحی و ساخت وب سایت در اردبیل

موسیقی سایت را گوش کنید

موسيقي سايت را گوش كنيد

بازگشت به صفحه تحلیل فیلم ها

بازگشت به تحلیل فیلمها

سه نگاه به فيلم مرهم ساخته عليرضا داوودنژاد

   عنوان یادداشت:

سه نگاه به فيلم مرهم ساخته عليرضا داوودنژاد

این مرهم است؟

   این مرهم است؟

وسوسه نوشتن در مورد فیلم «مرهم» برای من بیشتر علاقه به علیرضا داوودنژاد است، زیرا من همیشه کارگردان هایی را که از روی دغدغه های فکری و حس مسئولیت، فیلم می سازند، دوست داشته ام. شروع شناخت من از داوودنژاد با فیلم «نیاز» بود. فیلمی که هنوز هم باعث پیوند قلبی تماشاگر با کارگردان می شود. بعد از پیگیری اکثر کارهای ایشان چه به صورت سناریوهای قبل از انقلاب، فیلم های اوایل دهه شصت و چه ساخت فیلم هایی به دور از حال و هوای نیاز («مصائب شیرین»، «بچه های بد»)، درست بعد از دیدن فیلم «ملاقات با طوطی» که در حین دیدن فیلم واقعاً از فضای تصنعی آن شوکه شدم، تصمیم گرفتم دیگر فیلم های این کارگردان را دنبال نکنم.)

جشنواره امسال و تعریف و تمجیدهای دوستان منتقد باعث شد که تصمیم خود را بگیرم و برای دیدن فضایی متفاوت از کارهای دیده شده یا نشده قبلی به دیدن این فیلم بروم. اگر این فیلم را که سوژه ای به روز دارد، رضا داوودنژاد کارگردانی می کرد، همین جا عرایض خود را کوتاه کرده و با گفتن اینکه «فیلم نسبتاً خوبی بود» مطالب را تمام می کردم! ولی وقتی باز با پدرش سر و کار داریم، انتظار یک کارگردانی پخته تر و به دور از تجربه اندوزی داریم، تجربه اندوزی که در سینمای فعلی ما فقط دوربین روی دست گرفتن آن را یاد گرفته ایم؛ کاری که به هر قیمتی از فیلمبردار خود می خواهیم انجام دهد، حتی در صحنه ای که آرامش و سکون، بهترین حالت برای دوربین است.

شروع طولانی فیلم اولین موردی بود که می توان به آن اشاره کرد، اگر این شروع برای معرفی افراد و شخصیت پردازی آنها بود که می شد مثلاً آمریکا بودن پدر و مادر یا زندگی کردن عمه در شهرک غرب با یک اشاره کوچک در طول فیلم انجام گیرد و یا پی بردن مادربزرگ به کلک های نوه، حتی اگر در دعوای اول فیلم حذف می شد، در طول فیلم با برخورد نوه با معمار یا صاحب کافه داخل جنگل، بیننده به شخصیت نوه پی می برد.

استفاده از بازیگر غیرحرفه اي با توجه به فیلم هایی که تا به حال در این سبک و سیاق دیده ایم، شرایط خاص خودش را دارد. این که از آنها بخواهیم دیالوگ های طولانی بگویند، بیننده را اذیت کرده ایم. و یا اینکه بیننده به راحتی حدس می زند که معمار در برخورد با دختر در ویلا چه عکس العمل هایی نشان می دهد و یا دختر و پسر جوان برای چه منظوری نوه فراری را به کافه میان جنگل می برند و بعد چه اتفاقی به خاطر عدم پرداخت پول مواد بین مرد صاحب کافه و دختر فراری پیش می آید. همچنین می توان به میزانسن ها و دکوپاژهای نهایی کار در صحنه رپ خوانی و یا اسکیت بازی جوانان در شهرک - که بسیار تصنعی است- و یا حرکت انتهایی دوربین در صحنه پرسپکتیو وار آخر فیلم که همه موارد فوق برای بیننده نیمه حرفه ای سینما هم قابل پیش بینی است، اشاره کرد. ‌به هر حال علاقه به علیرضا داوودنژادِ کارگردانِ فیلم «نیاز» نمی گذارد که بیشتر از این از معایب کار بگویم. ولی از نکات مثبت فیلم هم می توان به موسیقی کار اشاره کرد، بازی طناز طباطبایی قابل قبول از آب درآمده بود و از همه مهمتر علیرضا داوودنژاد از ساخت فیلم هایی مانند هوو، تیغ زن و ملاقات با طوطی فاصله گرفته است. خدا را شکر!‌

نويسنده: مجید طهماسبی

   خراش

آخرين ساخته عليرضا داوودنژاد، مرهمی است بر زخم های کهنه، خراش های عفونت کرده و دمل های چرکین... مرهمی است بر درد های آشکار و پنهان در جامعه ای مملو از آدم های سفید و سیاه و خاکستری... و همچنین مرهمی است بر زجر ناشی از دیدن فیلم هایی سطحی و سخیف که این سال ها بر پرده سینما جا خوش کرده اند !

آری.. مرهم از زخم هایی می گوید که ریشه در جامعه ای خشن دارد. دردهایی را بازگو می کند که درمانگرش انسان هایی هستند که هرچند اندک، اما فرشته وار به پشتیبانی و حمایت از عزیزشان می پردازند و التیامی خواهند بود بر این درد زجر آور.. مرهم فیلم تلخی است که اتفاقا تلخی آن به دل می نشیند، چرا که مابه ازای بیرونی دارد و عینیتی است از واقعیت موجود در جامعه !

مرهم، مادربزرگی مهربان و دوست داشتنی را روایت می کند که زیبا و بی آلایش، نوه بی پروا و شکست خورده خود را حمایت و به ما یادآوری می کند که هنوز هم در اختلاف بین نسل ها، کورسویی از امید جریان دارد. مرهم، قصه دختری معتاد است که هرچند اعتیاد او ریشه در خانواده دارد اما مرهم درد او نیز از همان خانواده ای که از آن فرار کرده، پیدا می شود. آنچه فیلم به ما نشان می دهد، جرقه آتش این اعتیاد، برخورد خشن پدری سنتی، سختگیر و عقب مانده است و مادربزرگی مهربان، دلسوز، استوار و فهمیده، آب روی این آتش است.

ریشه همه این اتفاقات به نوعی در خانواده جستجو می شود اما در لایه های پنهانی فیلم، درمقیاسی وسیع تر عامل اصلی این درد، جامعه ای معرفی می شود که همه جور طیفی را در برمی گیرید از آدم های عادی تا مقامات؛ و این نکته اصلی فیلم است.
در فیلم، آدم های یک نسل به طور مطلق، واحد و مشابه معرفی نمی شوند به طوری که حتی در یک نسل سنی هم آدم ها بسته به نوع ایدئولوژی و جایگاه طبقاتی می توانند متفاوت باشند. مصداق آن، دو مادربزرگی هستند که در عین شباهت های شخصیتی، نگرش هایی متفاوت دارند و برخوردهایی متفاوت از خود بروز می دهند. یکی از آنها خرده بورژوای پول پرستی است که در برخورد با نوه اش اقتصادی عمل می کند، چرتکه می اندازد و سود ناشی از اموالش را در اولویت قرار می دهد، تا حدودی خود خواه است و برای اعمالش توجیه می آورد. البته شخصیت او به نوعی خاکستری است و مخاطب از دیدن او در عذاب نیست. مادربزرگ دیگر بنیادی معنوی دارد که برای درک نوه اش تا می تواند از اصول اولیه نسل خود کوتاه می آید و خود را با رفتاری معقول و انسانی آن طور نزدیک می کند که گویی تحصیلات عالی در رشته های روانشناسی دارد! هر چند که مابه ازای بیرونی چنین مادربزرگی کمتر به چشم می خورد. همین اختلاف در نسل سوم هم نمایان است. مریم دختری عاصی، بی پروا، رنجور و شکست خورده است که با زخم هایی عمیق تا مرز زوال پیش می رود در عوض رضا پسری است به ظاهر معقول، منطقی و تا حدودی موفق. این مطلق نگاه نکردن به آدم هاي هر نسل، توسط کارگردان، نگرش قابل ستایشی است.

فیلم به دلیل استفاده از نابازیگرانش، شیوه فیلمبرداری روی دست و دکوپاژ و میزانسن ساده زندگی عادی را به زیبایی روایت می کند و به دل می نشیند. می توان گفت موجی که در سبک فیلمسازی و پرداخت به رئالیسم جاری در زندگی بعد از فیلم تحسین شده «درباره اِلی...» راه افتاد، باعث شد در این سال ها فیلم هایی از این دست بیشتر ساخته شود که کم و بیش هم موفق بودند.

مرهم نمونه ای از این جور فیلم هاست. البته داوودنژاد سال ها قبل تر از «درباره اِلی...» با ساخت «نیاز» و «مصائب شیرین» این نوع فیلمسازی را تجربه کرده بود. از این حیث کارنامه فیلمسازی علیرضا داوودنژاد به دو دسته فیلم های تجاری با قواعد مرسوم؛ مانند «هوو»، «هشت پا» و «ملاقات با طوطی» و فیلم های هنری با ساختاری ساده، رئال و با مضامینی انسانی تر مانند «مصائب شیرین» و «مرهم» تقسیم می شود که به عقیده اکثریت در پرداخت نمونه های دوم موفق تر عمل کرده است. همه چیز در فیلم واقعی و طبیعی است. بازی بازیگران، آن قدر طبیعی است گه گویی زندگی شان را بازی می کنند! نوع دیالوگ نویسی، نورپردازی و قاب بندی های ساده، میزانسن های چیده شده و عدم استفاده از گریم به این واقعی بودن کمک زیادی کرده است. موسیقی نیز شنیدنی است و به موقع. گاهی اغراق در رئالیسم آن قدر زیاد شده که فیلم به مثابه مستندی حرفه ای است.

اما همه این تمجید ها به معنای بی نقص بودن فیلم داوودنژاد نیست. برخی از سکانس ها خوب پرداخت نشده است. در میانه های فیلم، داستان تا حدودی افت می کند و در انتها دوباره اوج می گیرد. برخی از روابط به طور کامل درنیامده. کاراکتر رضا به خوبی پرداخته نشده و در جاهایی گنگ است؛ رفتارهایش تناقض دارد. برخوردش با مریم در ویلای شمال و حرف هایی که به دختر می گوید تا حدودی گل درشت است، صحبت های او حالتی شعاری دارد و در نیامده است. سکانسی که مریم به همراه دو دوستش داخل ماشین به سمت شمال می رود بیش از حد کشدار است و ضرباهنگ فیلم را کند کرده است. هرچند نقاط مثبت فیلم آن چنان برجسته است که چنین نکاتی در آن گم می شود.

تا به امروز فیلم مرهم در کنار «خون بازی» (رخشان بنی اعتماد) نمونه های قابل تأمل و موفق در زمینه اعتیاد بوده اند که هر کدام تأثیر به سزایی بر بیننده داشته اند. البته در این بین از فیلم های دیگری مثل «سنتوری» (داریوش مهرجویی) و «گوزن ها» (مسعود کیمیایی) هم باید نام برد.

مرهم فیلم شریفی است که باید دیده شود، باید از آن بسیار گفت و پشتیبانی کرد. انگ سیاه نمایی و اعمال ممیزی به چنین فیلم هایی قطعاَ دردی را درمان نمی کند. برخورد مسئولان با چنین فیلم هایی باید با سعه صدر بیشتری همراه باشد؛ حمایت آن ها از این دست فیلم ها می تواند مسیر را برای سایر فیلمسازان اجتماعی هموار سازد و سینمای ایران را در جهان مطرح سازد همان طور که پیشتر با فیلم های ماندگاری از اصغر فرهادی، عباس کیارستمی، مجید مجیدی و جعفر پناهی در فستیوال های معتبر جهانی درخشیدیم.

نويسنده: دامون ترابی

   مرهم عليرضا

شروع دهه پنجاه، عليرضا داوودنژاد 18 ساله با نوشتن فيلمنامه‌ هايي به شدت مورد علاقه تهيه ‌كننده‌ ها و كارگردان‌ هاي آن دوران، قد و قامتي نشان داد و به همراه يكي دو جوان ديگر مثل خودش، نگاه‌‌ هاي تشنه و حريص فيلمفارسي ‌سازان قدر زمانه را متوجه نوشته‌ هاي خودش كرد.

نوشته‌هايي كه فيلمفارسي را در چهره‌ اي آراسته ‌تر، منطقي ‌تر و قابل قبول‌ تر ارائه مي‌داد. در واقع او سعي مي‌كرد با پالايش و ويرايش مضاميني كهنه و شخصيت‌ هايي تكراري، آدم‌ هايي تازه بيافريند. همراه با گفتگو نويسي دور از اغراق و در حد ممكن باورپذير، سقف سينماي مورد قبول همگاني را بشكافد و طرحي نو در اندازد. چيزي مثل گام نهادن در راهي كه مسعود كيميايي با قيصرش نشان همگان داده بود. داوودنژاد هم شايد به ناچار يكي از بهترين فيلمنامه‌ هاي آن دورانش را براي خودش كنار گذاشت و با ساخت «شاهرگ» قدم در راه نهاد و موفق هم بود، اما راهي كه كيميايي نشان داد، طي سال ‌هاي بعد آن چنان شلوغ و شير تو شير شده بود كه به سختي مي‌شد در ميان آن همه رهروان اهل و نااهل، قيصر را از برادران آق منگل تشخيص داد.

همه به زور آزمايي در زورخانه‌اي گرد آمده بودند كه به قول كليد دار فيلم داش آكل زورخانه ديگر جاي غريبه ‌ها شده بود. به همين دليل، عليرضا به يك باره خودش را از زورخانه مستعمل و از جمع زورمندان قلابي و غريبه بيرون كشاند و در يك عمليات انتحاري روي ديگري از خود را نشان اهل سينما و مخاطبان محدودش داد و بي ‌ترديد همه را غافلگير كرد. وقتي شاه ماهي هنر! را كه سمبلي از زيبايي و طراوت در هيأت يك «زن- دختر» شهري بود به بندرانزلي كشاند، لباس بي ‌ريخت و قواره نيمه دهاتي تنش كرد، چهره زيباش را زير صدها لك و پيس برد، آفتاب را كنار گذاشت، يك چتر بچگانه دستش داد و زير باران انزلي، كنار اسكله با چشماني خيس از اشك، در انتظار بازگشت برادر كوچك آرتيسته نشاند، همه حيرت زده تصور كردند عليرضا مشاعرش را در سينما از دست داده است. غافل از اينكه هوشي سرشار و ذوقي لبريز با قدرت ريسك بالا، مي‌‌خواهد حرف‌ هاي تازه‌اي بزند، فيلم خودش را بسازد و از قلدري‌ ها و شاخ و شانه كشيدن‌ هاي غريبه‌ هاي اهل زورخانه مستعمل هم واهمه‌اي ندارد. عليرضاي جوان با اعتماد به نفسي مثال زدني، سوپراستار بي چون و چراي سينما و موسيقي آن زمان را، از شكل مورد پرستش همگان بيرون آورد و به ريخت فيلم خودش، به شكل داستان خودش، تبديل كرد و موفق هم شد. آن سوپراستار مورد پرستش 4 دهه مخاطبان ايراني اگر بخواهد به يك فيلم، فقط يك فيلم به عنوان بازيگر صرف تكيه كند، ترديد ندارم كه بعد از گذشت اين همه سال اگر از چنگ مميزان دلسوز و مصلحت‌ گرا جان سالم به در برد و دل مافياي خنده به لب را در توزيع و نمايش به رحم آورد و خداي ناكرده اكران شود، تماشاگران با موضوعي نو، جسور و غير معمول رو به رو مي‌شوند و در مي‌يابند كه سي، چهل سال پيش در سينماي دروغ پرداز آن دوران، چه نادرها كه از سيمين‌ها جدا شده بودند و افسوس كه نسل امروز آنها را نديده يا به ياد ندارند.

براي فيلمسازي كه نحوه تسخير احساس تماشاگر را بلد است و مي‌تواند فيلم عمومي بسازد و همواره به بليطي كه تماشاگران مي‌‌خرند تكيه مي‌كند و سفارش از آنها مي‌گيرد و به نيروي سالم و بالقوه مخاطب تكيه مي‌كند، سخت و دشوار است كه قصه خاص انتخاب كند،‌ بازيگران خاص را به كار گيرد و فيلم خاص خودش را بسازد. به لحاظ اقتصادي اين يك خودزني است كه عليرضا در اين وادي هرگز هراس به دل راه نداد و از هر فرصتي استفاده كرد تا دريچه‌هاي تازه‌ اي رو به سينما باز كند و خانواده را در مقام سلول اوليه و بنيادي جامعه، با همه زشتي‌ ها و زيبايي‌ هايش، با همه دهليز‌هاي كور و ناپيدايش، با همه شيريني ‌ها و تلخي ‌هايش، همانگونه كه هست مثل انار مقابل دوربين دانه دانه كند و همه چيز را پيش چشم‌ ما باز كند و براي دست يافتن به اين مهم، جسورانه و صادقانه همواره از خانواده دوست داشتني و هنرمند خودش هزينه كند.

با مصائب شيرين، عليرضا نوع ويژه سينماي خانوادگي‌ اش را بر پرده انداخت و سينماي اجتماعي خاص خودش را با طراوتي سرشار و با سادگي و سلامتي كم نظير بنا نهاد. سينمايي كه بعدها با بهشت از آن تو و بچه‌هاي بد ادامه يافت تا جايي كه غول هراس‌آور توزيع و سالن و اكران در پناه امن مافياي خنده بر لب مقابلش قد علم كرد و عليرضاي تر و تازه و با طراوت را دوباره به سمت و سوي سينماي استار، سينماي كله‌ هاي درون پلاكارد، سينماي جذب مخاطب به هر قيمت، كشاند و حاصلش ملاقات با طوطي و هشت پا شد كه ريشه در شاهرگ دارد نه نازنين.

ما در واقع سراغ داوودنژاد پنهان را مي‌گرفتيم. همان طور كه از يك خط قصه ساده، با نابازيگران و خود بازيگران، جادو مي‌كرد و ما را تشنه و شيفته تا عنوان بندي پاياني روي صندلي ‌ها مي‌نشاند و تنها وظيفه‌اي كه براي ما در نظر مي‌گرفت ديدن و كشف كردن و لذت بردن بود.

هوو و تيغ زدن هم فيلم‌هايي نبود كه ما از عليرضاي ميانساله و هم چنان رند و زيرك انتظار داشتيم. هر چند فيلم‌هايي بودند موفق در گيشه و باب طبع مافياي خنده بر لب. ما عليرضايي مي‌خواستيم كه گيشه قلب ما را تسخير كند. مثل يك تلنگر يا حتي يك سيلي كه به خودمان بياييم و بار ديگر، دور و برمان را، آدم‌هاي اطرافمان را از دريچه نگاه او ببينيم و به فكر چاره ‌جويي برآييم. عليرضا داوودنژاد مثل هر هنرمند متعهد و صادقي در عرصه سينما، به دور و بر خود نگاه مي‌كند، ‌به روي خود مي‌آورد كه اوضاع از چه قرار است. ضبط مي‌كند و به ما نشان مي‌دهد و هراسي ندارد از اينكه حاصل كار را بزرگان اهل تميز، چندان خوش ندارند.

مرهم، آخرين ساخته عليرضا، سرپا و افراشته، بي ‌هيچ دوز و كلك، در واقع نمونه ‌اي به مراتب كاملنر از پيش است. همان سينمايي كه جامعه را آنگونه كه هست با جادوي بازي‌ هايي به شدت قابل باور و شخصيت‌ هايي به شدت قابل شناسايي، ترسيم مي‌كند. مي‌هراساند، كام را تلخ مي‌كند و از اين تلخي به شيريني و گوارايي مي‌رسد. چونان كه تشنه‌اي ره گم كرده را در بياباني سوخته به جرعه آبي زلال و خنك برسانند. در لحظه پاياني فيلم مرهم، آنجا كه دختر در حضيض يأس و نااميدي، در آغوش مادربزرگ به اوج اميد و امنيت مي‌رسد، عليرضا براي اين همه زخم كهنه كه دل و جان شهر را تهديد مي‌كند، مرهم آورده است. فيلم ديگري به كارنامه پر فراز و نشيب خود مي‌افزايد فيلمي متصل به سينماي راستگو، جسور و حقيقت ‌ياب كه همچنان در ميان نابرابر و غيرانساني توليد و توزيع و نمايش تنهاست و ما كه براي سر پا ماندن و ادامه دادن در اين ميدان غريب برايش هلهله مي‌كنيم، خود تنهايان ديگريم كه كنار گود فرياد سر مي‌دهيم. فريادي كه گويي همچنان زير آب است و به گوش كسي نمي‌رسد. با اين همه فراموش نكنيم تا زخم هست، مرهم هست. عليرضا اين مرهم را به ما نشان داده است.

نويسنده: سيروس الوند

آماده سازي سند: مدير سايت سينما قدس اردبيل | کاربر: مرتضی طالب پور

 

صفحه نخست | آرشیو سالیانه اکران فیلمها | يادداشتهاي سينمايي | تحليل فيلمهاي سينماي ايران | بيوگرافي هنرمندان | ويژه نامه سينمايي | گالري عكس | موسيقي فيلم | پيوندها | جستجو

وبسایت اردبیل سینما | ویدئوها | کانال تلگرام سینما | بازتاب اخبار سینما قدس در جراید | آخرين تحولات | نقشه سایت | درباره ما | تماس با ما

   Copyrights All Right Reserved © | كليه حقوق مادي و معنوي اين سايت متعلق و مربوط به سينما قدس اردبيل مي باشد. کپی برداری از مطالب این سایت پیگرد قانونی خواهد داشت. 

  تمامی خدمات و فعالیت‌ های این وب سایت، تابع قوانین و مقررات جمهوری اسلامی ایران است. این سایت، اولین وبسایت سینمایی استان اردبیل می باشد.

  طراحي، راه اندازي و پشتيباني: گروه توليد محتواي «دسته جدا» - abandApart.ir